سید جان...پیشاپیش روزت مبارک
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 14:35
  به قلم: میثم
|
به رويشي دوباره سبزم
با آن که مي دانم
زمستاني خواهد بود
و دوباره برف...
با اين خاطره هايي که در سينه دارم
با اين همه اميد
باز مي خواهم
همان دخترکي باشم
که با يک سبد آرزو
روزي از کنار خانه دلت گذشتم
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 9:42
  به قلم: میثم
|
خواب به چشم من راه نمی یابد
بی قرار و دلخسته ام
زیرا که معبود را نمی یابم
همه دیوانه ام می پندارند
آری دیوانه ام
و فقط
تو می دانی که از چه رو دیوانه ام
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 9:30
  به قلم: میثم
|
اولین باران پاییزی که بارید چشمان غبار گرفته ام لبخند تو را
از میان علف های باران خورده ی کوچه ی احساسم باور کرد.
آری...اولین باران که می بارید دلم به شوق دیدن رویت در کوجه
پس کوچه های شهر غربتم پرپر می زد همراه با باران پاییزی
تو را فریاد می زنم ...صدای مرا بشنو...

+
نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 13:51
  به قلم: میثم
|

پرسيد: به خاطر کي زنده هستي؟ با اينکه دوست داشتم باتمام وجود
داد بزنم به خاطر تو ، بهش گفتم: به خاطرهيچکس ...
پرسيد پس به خاطر چي زنده هستي؟
با اينکه دلم داد مي کشيد
به خاطر تو ، با يه بغض غمگين بهش گفتم: به خاطرهيچکس ...
ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟
در حالي که اشک تو چشماش جمع شده بود گفت:
به خاطرکسي که به خاطرهيچ زندست...
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 11:31
  به قلم: میثم
|
عزیز شبهای شعرم چشات آغاز شکفتن
خاطرت خیلی عزیزه واسه این همیشه تنها
حرم آغوش بزرگت مثه خورشیده تو شبهام
اگه عشقه با شکوهم واسه قلبه تو حقیره
بگو تا هر چی که دارم پیشه پای تو بریزم

+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 17:30
  به قلم: میثم
|
خوش آمد گل وزآن خوش تر نباشد
که در دستت بجز ساغر نباشد
زمان خوشدلی دریاب ودریاب
که دائم در صدف گوهر نباشد
هانیه جان تولدت مبارک 
این پروانه از طرف من تقدیم توباد
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 8:19
  به قلم: میثم
|
یادت هست می گفتی :اگر ترکم کنی روزی
تمام عمر خاموشم !
به یادت هست می گفتی : نرو هرگز که
من بی تو فراموشم !
به یادت هست می گفتی : که هر لحظه
شب ها صدایت هست در گوشم!
کنون آن روزها رفته ... ... ... تو هم رفتی
اینک من شدم تنها ... ... ... اسیر دردها
غم ها تمام روزها ... شب ها ...ماه ها
شکسته در گلو بغضم به یادت اشک میریزم
به یادت ای وجود و هستی من
به یادت می میرم
به یادت من اکنون.....





+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 2:33
  به قلم: میثم
|
باید آهسته نوشت
با دل خسته نوشت
با لب بسته نوشت
گرم و پر رنگ نوشت
روی هر سنگ نوشت
تا بدانند و بخوانند همه
که اگر عشق نباشد دل نیست...

+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 14:55
  به قلم: میثم
|
تو مثه نم نم بارون می باری رو طاق ایوون
مثه گنجشکای عاشق که می شینن رو شقایق
تو شبام یه باغ نوری مثه لحظه ی حضوری
ولی تو خیال سبزت تو به فکر یه عبوری
تو صدات بوی بهاره شمیم یه شالیزاره
تپش دل قشنگت مثه نبض چشمه ساره
+
نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 6:47
  به قلم: میثم
|
+
نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 8:10
  به قلم: میثم
|
ای دوست!کاش می دانستی که قلب کوچک این پرنده نو پا اسیر
زندان سینه است.ای کاش می دانستی که قلب اسیرش برای
دیدنت چه بی صبرانه از میان میله های سینه اش سرک می کشد
تا با دیدن لبخند چشمانت با صدای تپشهایش گوش فلک را کر کند
دستانم به ساحل وجودت نمی رسد کاش جرات پرش در این دریای
آتش را می کردی کاش صدای پرواز ذهنم را در حالی که پر می کشد
به سوی سرزمین خیالت می شنیدی و باور می کردی.
+
نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 7:31
  به قلم: میثم
|